تبليغاتX
سینمای نو ( بیایید باهم بیندیشیم )
سینمایی که به دنبال تجربه هایی تازه است
مدتی هست که مشهدم و هر از گاهی به یکی از شهرستانها برای پژوهش موسیقی مقامی سر میزنم و نتیجه فعالیتم را با دیگران به نقد میگذارم.

امیدوارم که نتیجه خوبی به دست بیاد و کتاب این مجموعه منتشر بشود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:48  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
دير يا زود اتفاق شيرين تلاش و تلاش و تلاش براي زيست پر اميد آغاز ميشود. بسيار اميدوارم كه اين شروع را براي كمك به زندگي بهتر سايرين آغاز كنم.

 آمين

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:34  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
بالاخره پ‍‍‍‍‍زوهش سينمايي و توليد مستند از بزرگان موسيقي مقامي خراسان به تاييد نهايي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي رسيد و قرار شد اين پزوهش انجام شود.

ديروز قرار داشتم با محمد رضا درويشي مردي كه به معناي واقعي هنرمند  است. خانه اش ساعاتي درباره اين طرح گفتگو كردم و بسيار به نوع نگاه من به موضوع كمك كرد.

درويشي در تهران از حال و روز نوازندگان و خوانندگان در روستا هاي دور افتاده استان من خراساتن بزرگ خبر داشت. بر او درود

قرار شد كارشناس اين پ‍وهش محمد رضا درويشي باشد.

يك گاف بد هم دادم. سيمرغ بلورين در ميان عكسها و تنديسها كنجكاوي ام را برانگيخت. پرسيدم شما موسيقي فيلم هم ساخته ايد؟ با تواضع گفت: حدود 60 فيلم سينمايي. آخرين آن فيلم وقتي همه خوابيم ساخته بهرام بيضايي بود. قبل آن گبه مخملباف و ....

راستش خيلي شرمنده شدم به عنوان يك سينماگر نميدانستم او آهنگساز فيلم هم بوده.

پ‍وهش گر بزرگ و آهنگساز فيلم و .... نويسنده است.

ساعات خوبي را در خانه اش گذراندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:53  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
به دوستام یک پیامک ساده زدم که دیشب(۵ دی) پدرم فوت کردند. همین/

تماسها پشت سر هم شروع شد و توان پاسخ دادن نداشتم. هنوز هم باورش سخته.

۱۷ بهمن قراره چهلم بگیریم. به همین سادگی/          ........     گذشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 15:2  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
به نام خدا

داستان کوتاه:                                                        بوی باران

(تقدیم به روح الله هاشمی نژاد فرزند برومند شهید عبدالکریم هاشمی نژاد)

همیشه ساختمان روبرویی کم رفت و آمد بود بجزء وقتی که سید روحانی در میان جمعی مواج به آنجا میرسید و از پله ها بالا می رفت. انبوه آدمها را از پشت دیوارهای آن ساختمان می شد دید.

آنروز باران پاییزی خیابانها را نمدار کرده بود و بوی باران احساس زندگی را در وجود رهگذران می پراکند. بعد از انقلاب کمتر چنین آرامشی را در میان عابران می دیدم. کارگران ساختمانی کارشان را زودتر شروع کرده بودند و به جابجایی مصالح ساختمان نیمه ساز مشغول بودند. عابران باید از گوشه خیابان میگذشتند و پیاده رو مسدود بود. او با لباسهایی بلند و گوشهء کتی که بالا داده بود را از صبح چندین بار دیدم. یک موتور سوار او را آورده بود. چند بار هم خیابان را تا انتها رفته و آمده بود.

روز خوبی بود و نم هوا طراوت بهار را در شهر پهن می کرد. ابرها باردار و سنگین بودند اما دیگر نمی باریدند. او همه آدمها را زیر چشمی نگاه می کرد.

کبودی آغاز صبح روشن تر می شد. کارگران ساختمان نیمه کاره پر تلاش تر از روزهای قبل حرکت می کردند. اما او گوشه خیابان ایستاده بود و اطراف را می کاوید.

سید عمامه بر دوش از گوشهء خیابان به سمت ساختمان می آمد، چند نفر دور او را گرفته بودند و عده ای از عابران تا متوجه اش شدند به سویش آمدند. سید چون نگین در میان جمع دیده میشد.

او دستپاچه به اطراف نگاه کرد و با بالا کشیدن بیشتر گوشهء کت، بسوی ساختمان حرکت کرد. سید و جمع مقابل ساختمان رسیده بودند و هر کس کلامی و سید جوابی؛ از مقابل ساختمان نیمه ساز می کذشت که به فرقون پر از زباله ساختمانی خورد و فرقون چپ شد. دستپاچه و سریع گذشت و کارگرها آمدند تا زباله های داخل فرقون را ببرند. یک چشم به پشت سر و چشم دیگر به روبرو. معلوم بود که رنگش پریده و آب دهانش را تند تند قورت می داد.

به حلقه جمعیت مقابل ساختمان رسید. مردم را کنار زد. چشمش به سید افتاد. سرش را به اطراف چرخاند. حرفهایی را بریده، بریده میگفت. از این فاصله صدایش را در میان آن جمع نمی شد فهمید. دستش را درون کت اش جابجا کرد و فورا سید را در آغوش کشید. جمع مبهوت این حرکت بودند که انفجار تکه های خون و پارچه را در میان دود و آسمان پخش کرد.

هنوز هم آن لحظه را در خاطر دارم. از پشت همین پنجره بود که دیدم . هنوز هم پس از سالها صبح به صبح چرخهای ویلچر را بسوی پنجره می رانم و آن لحظه را در ذهن می بینم. سید که شهید شد آشوبی به راه افتاد. همه آمده بودند و مبهوت و ناباورانه آنچه که دیده یا شنیده بودند را برای هم تعریف می کردند.

علیرضاحسینی موسوی

سید: شهید عبدالکریم هاشمی نژاد

ساختمان: ساختمان حزب در میدان شهداء

فرقون : نمادی برای گروهک فرقان که باعث شهادت انقلابیون میشدند و به زباله دان تاریخ افتادند.

مشهد – بلوار جانباز – جانباز 13 – خیابان وصال – بین وصال 3 و 5 – پلاک 19

09153253783 – 09388975044 – 7635926

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:27  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
نگاه کن

هنوز هم پیراهن مشکی تو

تن پوش خیال من است

وقتی بودی

گاه نبودنت

///////////////////////////////////////////////////////////

خاک بیابان 

عطش دارد به لب

شکافهای بی شمار

بر دستان کشاورز

///////////////////////////////////////////////////////////

خراب کن

که ساحت آئینه ها

در میان شکسته ها 

برابر است

////////////////////////////////////////////

صبور باش

مشک خالی

بر دیوار هم

خشک است

////////////////////////////

هوار بر سر کسی

کرکس سیاه

دشت هم

استخوان های پرنده و شتر

پستی بلندی های حال اوست

////////////////////

کویر و کوه

شب شیشه ای را

به باد می سپارند

/////////////////////////////////

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 3:48  توسط علیرضا حسینی موسوی | 

هو الله البصیر و العلیم

داستان کوتاه

نفسهایش

امروز از هر روز آرامتر است. وقتی سرفه اش شروع می شود خش خش صدای نفسها و سرفه هایش کل آسایشگاه را به سکوت می برد و آنهایی که خوابند که خوابند اما آنهایی که بیدارند انگار روضه امام حسین (ع) شنیده باشند، در سکوت گریه می کنند و اشکهایشان را با پشت دست پاک می کنند.

سالهاست که با هم اند. نه فکر کنی از بعد از جنگ و مجروحیت شان که آمدند در این آسایشگاه. نه، اونا از قبل ها هم هم را میشناختند. موقعی که توی جبهه بودند و رضا برایشان نوحه می خواند و شور حسینی تمام وجودشان را فرا میگرفت.

با صدای رضا در شبهای عملیات و ایام محرم احساس غریبی در وجودشان ریشه می دواند و بچه ها بال می گرفتند و بال پروازشان بلند تر می شد.

علی هم اتاقی رضا دستم را گرفت و بهت مرا بیشتر کرد. گفت: این صدای نفسهاا رو میشنوی.

گفتم : خیلی متاثر کننده است خدا انشالله شفا بدهد شون، یعنی همه تون رو.

گفت: کفران نعمت نمی کنیم.

همیشه با این احساس آدمها مشکل دارم. آخه با این وضعیت سالها روی تخت آسایشگاه بودن و درد کشیدن مگه نعمته. انگار که متوجه افکارم شده باشد گفت: این نشان لیاقت ماست. ما رفتیم به امر و خواسته او عمل کرده باشیم. برامون علامت زخم گذاشت. اگر با من نبودش هیچ میلی    چرا ظرف مرا بشکست لیلی.

ساکت شدم، شاید احساس اونا رو نفهمم اما می تونم تصور کنم چه عشقی اونا رو به این جایگاه رسونده.

از کنار تختش ضبط کوچکی رو بیرون آورد و روشن کرد. صدای نوحه  و سینه زنی تمام فضا رو پر کرد. از اون نوحه های قدیمی و شور گرفتنهای منظم و سینه زنی.

یکباره صدای سرفه ها چشمان رضا را باز کرد. آنقدر باز که مردمک آن در میان حلقه چشمش می لرزید و اشک دور آن را گرفته بود و برق می زد. صدای سرفه های او هماهنگ بود با حسین حسین گفتنهای جمع عزا دار که صدایشان از گذشته ها با این ضبط کوچک در آسایشگاه پیچیده بود.

نفسهایش به شکل موزون و خش دار ذکر می گفت و همه آسایشگاه سکوت میکردند تا بهتر بشنوند و آرام بگریند. 

 

علیرضاحسینی موسوی

27آذر 1388 کرج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 3:42  توسط علیرضا حسینی موسوی | 

«هوالمصور»

فیلمنامه کوتاه داستانی:

برای سفر

سکانس 1

روز- داخلی- خانه

علیرضا نوجوانی حدود 10 ساله ایت که پدرش شهید شده و با مادرش زندگی می کند؛ آنها به تازگی به محل جدید نقل مکان کرده اند، و در حال جابجایی و چیدن وسایل خانه و انتقال آنها از کارتن های بسته بندی به گوشه خانه اند و در این بین با هم صحبت می کنند و در بین کارتنها چند کارتن لوازم پدر از جمله کپسول اکسیژن  و ماسک و ... است. مادر قاب عکس پدر را روی طاق می گذارد کنار قرآن.

مادر: علی جان، این لوازم رو باید بدیم بنیاد شاید بدرد کسی دیگه ای بخوره.

علیرضا: نمی خوای یادگاری نگه داریم؟

مادر: عکس و یاد بابات هست اینا شاید کمک حال کسی دیگه بشه مادر.

علیرضا: مامان، خوبی این محله اینه که فاصله مسجد تا خونه چند قدمه و دیگه دلواپس من نمی شی.

مادر: آره، امیدوارم چند تا دوست خوب هم برای خودت پیدا کنی .

علیرضا: من خیلی اهل دوست و رفیق نیستم. دوست دارم همیشه پیش تو باشم.

مادر: الهی قربون مهربونی تو برم. عزیزم بعد شهادت پدرت تو همه کس منی پسرم.

در همین حین از مسجد محل صدای قرآن و مناجات می آید و تا اذان چیزی نمانده. علیرضا زیر لب شروع به تمرین اذان و تکبیر می کند تا برای مکبری در مسجد جدید آماده شود.

سکانس 2

روز- داخلی مسجد

نماز اول تمام شده و مکبرنوجوان مسجد پس از ذکر آیه شریقه (الی.....) و صلوات نمازگزار به سر صف می آید علیرضا خود را  به او می رساند و سر محبت را با او باز می کند.

علیرضا: سلام، من علیرضا ام تا زه اومدیم به این محله. من تو مسجد محله مون هم اذان می گفتم و هم مکبر. البته چند نفر بودیم و نوبتی اذان می  گفتیمم اگر اجازه بد ی من هم  در فیض گفتن اذان و مکبر ودن شریک بشم.

محسن: اولا سلام، دوما اینجا خانه خداست، قدمت روی چشم خوشحال می شم  باهم باشیم. قبلا چند نفر بودیم اما الان که من تنهایی مکبر مسجد ام . من تا نمازم را فرادا می خونم. شما اذان عصر رو بگو. یا علی

علیرضا بسیار خوشحال می شود. از جای خود بر می خیزد و با سوت خوش اذان می گوید. نماز گزاران متوجه او شده اند و زیر لب احسنت می گویند.

سکانس 3

روز- خارجی- حیاط مسجد

علیرضا و محسن با هم بسیار صمیمی شده اند و گرم صحبت اند.

محسن: من پدرم نانوانی داره. یعنی خانواده ما پدر و پدربزرگ و خلاصه این شغل خانوادگی ماست پدر تو چکاره است؟

علیرضا: پدر من معلم بودند الان 2 ساله که شهید شدن، سالها بود که با اثرات شیمیایی ماند، از دوران جنگ مبارزه کرد اما بالاخره به آرزوش رسید.

محسن خیلی متأثر شده و سعی می کند ناراحتی اش را مخفی کند.

محسن: خوش به سعادتش پس واجب شود بیشتر احترامت رو حفظ کنم. هر وقت نون خواستی بگو میارم دم خونه.

علیرضا از این پاسخ و محبت محسن لبخند به لب می گوید:

علیرضا: محبت داری؛ همین که رفیق به این بامرامی پیدا کردم من را بس. اگه نون بیاری دم خونه اون وقت کمتر می شه باهات بود من تازه پیدات کردم.

محسن: بهتره یک عکس از پدرت برای نصب در ردیف عکس شهدای محل بیاری.

در همین حین امام جماعت مسجد به سوی آنها می آید و با ذکر تقبل الله آنها را به خود می آورد.

امام جماعت: تقبل الله، آقازاده ها، آقا محسن من با بنیاد هماهنگ کردم انشا الله به زودی رسیدگی می کنند.

محسن: خدا خیرتون بده، راستی این آقا علیرضا بعد از این هم محله ای ما شدن و نماز عصر رو هم ایشون مکبر بودند.

امام جماعت حرف محسن را قطع می کند و ادامه می دهد.

امام جماعت: بله، بسیار صوت خوشی هم داشتند.

محسن: ضمنا فرزند شهیدهم هستند و پیش دستی کردم گفتم عکسی پدرشون رو برای صب کنار عکس شهیدان بیاورند.

امام جماعت: بسیار کار خوبی کردی. انشا الله خدا به توفقیات شما بیفزاید. خدانگهدار.

محسن وعلیرضا: خداخافظ حاج آقا.

علیرضا: محسن جان، قضیه بنیاد چیه؟ البته اگه فضولی نیست ها؟

محسن: پدرم بعد سالها که فکر می کردیم ترکشها تنها یادگارهای جنگ با اونه تازه فهمیدم شیمیایی هم هست. بید براش کپسول و اکسیژن و... بگیریم.

علیرضا: بگیریم. خدارو بگردم. لوازم پدرم رو امروز به مادرم می گفتیم چیکار کنیم، خوب چه بهتر می دیمش به شما. فقط  کمی کهنه است.

محسن: ممنون، پس اگه اجازه بدی بیام ببرمش.

علیرضا و محسن گرم صحبت به مقابل خانه رسیده اند.


سکانس 4

عصر- داخلی- خانه

لوازم خانه تقریبا چیده شده است. علیرضا عکس قاب شده پدر را با خود برداشته و به سوی مادر می رود.

                                                          علیرضا: می بینی مادرجان، این لوازم می ره دست کسی که لازمش داره و عکس بابا هم می ره تو ردیف شهدای محل.

مادر: پدرت همیشه به عکس شهدا که می رسید می ایستاد و چند لحظه ساکت نگاهشون می کرد. حالا می فهمم حکمتش چی بوده.

سکانس 5

شب- داخلی- مسجد

امام جاعت نماز را سلام می دهد و محسن آیه شریفه (الی الله و ملائکه و یسلون...) را می خواند و فورا رئیس بسیج محل جلو رفته و پس از صلوات حاضرین شروع به صحبت می کند:

رئیس بسیج: سلام علیکم. برادران و خواهران نمازگزار، امروز ابلاغیه ای از ناحیه بدستم رسید که عیناً براتون می خونم. بسمه تعالی. برادر محمدی رئیس بسیج پایگاه شهید موسوی بدینوسیله اعلام می گردد پیرو فرمایشات مقام معظم رهبری، پس از این قرار است کاروانهایی را در قالب راهیان نور جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و تجدید میثاق با آرمانهای ایشان بسوی مناطق جنوب و غرب کشور اعزام داریم و برای این مهم از برادران و خواهران علاقه مند جهت شرکت در کاروانهای سیاحتی و زیارتی راهیان نور توسط پایگاه بسیج ثبت نام بعمل آورید. و من الله توفیق. ریاست ناحیه 2 حمزه سید الشهداء. خواستم خدمت شما اعلام کنم که از همین امشت ما کار ثبت نام را انجام می دهیم و خواهران و برادران جهت کسب اطلاعات بیشتر به پایگاه تشریف بیاورند. والسلام.

علی و محسن، مبهوت به صحبتهای او گوش داده اند و همه صلوات می فرستند اما این و همچنان ساکت اند. با شنیدن خبر ناخودآگاه به هم نگاه می کنند و با تذکر یک نماز گزار علیرضا فورا بلند شده و اذان می گوید.

نمازشروع می شود. علیرضا نگاهش به عکس شهید است و به تصویر پدرش که می رسد چند لحظه ای محو تماشا می شودکه با الله اکبر بلند نمازگزاران متوجه عقب افتادن از گفتن کلمه قنوت می شود. چند لحظه چشمانش را می بندد و صدای توپ و تانک و تفنگ و بیسیم چی را می شنود و باز با صدای الله اکبر حاضرین به خود می آید و اشتباها بجای الله و اکبر بحول الله می گوید و چند نفر به اشتباه می افتند و دوباره ادامه می دهند علیرضا به دور و بر نگاه می کند همه در حال نماز خواندن اند. که با سلام آخر نماز او هم دعای آخر را می خواند و می رود کنار محسن می نشیند. رئیس بسیج و دو نفر بسیجی عکس پدر علیرضا را در میان قاب عکس شهدا جای می دهند و علیرضا چند بار سر می چرخاند و این کار آنها را نگاه می کند. بلند می شود و نماز خود را به فرادا می خواند.

سکانس 6

شب- خارجی- حیاط مسجد درب بسیج

علیرضا از درب مسجد خارج می شود و آهسته کفشهایش را به پا می کند. مردمی هم که از مسجد خارج می شوند برخی به سوی درب بسیج در انتهای حیای می روند. محسن دستش را بر روی شانه علیرضا  می زند.

                                                          محسن: چی شده. چرا تو خودتی رفیق

علیرضا: وقتی گفت برای دیدن مناطق جنگی کاروان راه می اندازند یاد خاطراتی که پدرم می گفت و من فقط تصور می کردم افتادم. دوست دارم برم اونجارو ببینم.

محسن: انشاالله اگر توفیق داشته باشیم می ریم. بریم برای ثبت نام.

و با هم به سوی بسیج حرکت می کنند. یکی دو نفر دیگر هم وارد می شوند اما این دو مردداند و بهم نگاه می کنند. از لای درب باز بسیج عکس شهدا دیده می شود و در بین آنها عکس چند نوجوان کم سن و سال شهید هم هست آنطرفتر پشت میز یک نفر نشسته و ثبت نام می کند.

سکانس 7

شب- داخلی- بسیج

علیرضا و محسن داخل بسیج می شوند. چند نفر در حال گفتگو و ثبت نام با مسئول ثبت نام هستند این دو به فضای ساده و پر از تصویر و جلمات خاص نگاه می کنند. علیرضا با دست عکس دو نوجوان شهید را نشان می دهد و محسن با سر تأیید می کند که یکباره آقای محمدی رئیس بسیج داخل پایگاه می شود. و این دو دستپاچه سلام می کنند:

                                                          علیرضا و محسن: سلام آقای محمدی

محمدی: سلام براداران مکبر، خوش آمدید، کاری از دستم برمی آید.

محسن کمی اعتماد به نفس می گیرد و صدایش را صاف می کند و:

محسن: آقای محمدی من و این آقا علیرضا انشا الله اگر توفیق داشته باشیم می خواهیم بیاییم بازدید مناطق جنگی.

علیرضا هم که با این نوع گفتن محسن اعتماد به نفس مضاعف یافته نیز ادامه می دهد.

علیرضا: البته ما با توچه به اینکه مشغول به تحصیل هستیم و توفقیق خدمت گزاری در مسجد را هم داریم کلی فکر کردیم دیدیم اینکه شما برادران را در این سفر تنها نگذاریم بهتر است.

آقای محمدی که از نوع گفتار آنها خنده اش گرفته کمی تأمل کرده و پس از مکثی نسبتاً طولانی پاسخ می دهد:

محمدی: بلکه آقا محسن این توفیق بزرگیه ولی برای اعزام شرایطی را به ما اعلام کرده اند که حداقل نسبت به یک شرط اون که خیلی هم تأکید شده شما شرایطش رو ندارید و اون شرط سن و ساله که حداقل 15 سال با رضایت ولی است. و من پیشنهاد می کنم شما به خدمت در سنگر مسجد و ادامه تحصیل مشغول باشید خیلی بهتر است. چون هم سنتون کمه و هم قطعاً رضایت نامه همراه تون نیست.

علیرضا و محسن که از این پاسخ کمی نسبت به لحن گفتار خود نیز احساس ندامت پیدا کرده بودند با لحنی خواهشی ادامه می دهند:

محسن: آقای محمدی، خواهشاً ما رو ببرید باور کنید بدردتون می خوریم.

علیرضا: بله آقا، ما خیلی علاقه داریم که اونجارو زیارت کنیم.

محمدی: واقعاً معذوریم، حکم برامون شرایطی رو بعنوان قانون اعلام کرده و نمی تونم خلاق دستور عمل کنم.

علیرضا و محسن سخت ناراحت می شوند اما سعی می کنند خود را کنترل کنند و از محیط پایگاه با خداحافظی مختصر خارج می شوند و آقای محمدی آنها را تا دم در بدرقه می کند.

سکانس 8

شب داخلی- خانه

مادر در آشپزخانه مشغول آشپزی است. و علیرضا به سراغ او رفته و صحبت میکنند.

علیرضا: مادرجان، این یک شرایط استثنائیه باید برم مناطق جنگی رو ببینم.

مادر: نه مادر، نمی شه، ممکنه خطر داشته باشه تازه درس و مشقت چی می شه.

علیرضا: الان که جنگ نیست مادرجان، شما خودت تعریف می کردی که وقتی بابا رفت جنگ 15 سالش بود. تازه او موقع توپ و تانک وآتش و دشمن واقعی بود ولی الان آثارش رو م برند ببینیم.

مادر: گفتم که مادر، شرایط فرق می کرد. من اصلا دوری تورو نمی تونم تحمل کنم.

علیرضا: یادت رفته همیشه با رضایت خودت بارها می رفتم اردو از طرف مدرسه، خوب اینم مثل همونه.

مادر: نه مادرجان، اصلا شبیه هم نیستن، هم مدتش طولانی تره و هم شرایطش خاصه.

علیرضا: مادرجان، اگه اصرار کنم چی؟

مادر: اونوقت ازت خواهش می کنم می گم نه.

علیرضا: اگه هزاربار خواهش کنم چی؟

مادر: منم هزار ویک بار می گم نه عزیز دلم.

علیرضا: اگه التماس کنم چی؟

مادر: اونوقت منم به پات می افتم پسرم/

علیرضا از این حرف مادر شرمنده می شود، اشک در چشمانش حلقه می زندو به سوی آنطرف خانه رفته و سراغ آلبوم عکسهای پدر می رود و ضمن دیدن عکسها سعی می کند اشک ریختنش را مخفی کند. مادر از لای پرده آشپزخانه علیرضا را نگاه می کند و حواس اش به اوست که دستش به قسمت داغ قابلمه می خورد و می سوزد و یا صدای مادر علیرضا با سرعت به سوی آشپزخانه می دود. علیرضا که چشمانش پر از اشک بوده، اشکش سرازیر می شود مادر هم همراه او اول گریه اش می گیرد و پس از چند لحظه گریه آن دو تبدیل به خنده می شود.


سکانس 9

روز- خارجی- جبهه (خواب علیرضا) ( فضای کاملاً ذهنی)

علیرضا در حال مکبری کردن است و عده ای رزمنده از جمله پدر شهیدش در صف نماز هستند روی برخی جاهای لباسی شهدا نور سبزی قرار دارد که ظاهراً جای زخم تیری است که نشان لیاقت و نور بر شهدای حاضر در صف شده و همه چهره های حاضر در نماز همانهایی هستند که عکسشان را در ردیف عکس شهدای مسجد دیدیم.

پس از پایان نماز به ردیف نمازگزاران می رود و بین همان دو نوجوان شهید که عکس شان را در بسیج نشان محسن داده بود می نشیند و با دست دادن و گفتی کلمه قبول باشه سر صحبت را با آنان می گشاید.

علیرضا: قبول باشه برادر!

نوجوان رزمنده1: قبول حق باشه برادر.

علیرضا: شما اینجا چکار می کنید.

نوجوان رزمنده 2: انجام وظیفه

علیرضا: راستش من خیلی دوست دارم توفیق پیدا کنم بیام جبهه اما می گن سن و سالت کمه رضایت ولی. شما هم مشکل منو داشتید.

نوجوان رزمنده 1: بله، ما هم سن مون کم بود اما یک جوری درستش کردیم.

نوجوان رزمنده 2: ما تصمیم گرفتیم هر جور شده بیاییم به جبهه و ادای وظیفه کنیم، جسم مون تو مدرسه بود اما دلمون اینجا.

نوجوان رزمنده 1: همش حس می کردیم باید بیایم و کمک رزمنده ها کنیم با خودمون گفتیم درس رو بعد هم می شه خوند اما دفاع از دین و میهن و ناموس رو نمی شه به بعد گذاشت.

نوجوان رزمنده 2: خلاصه اینکه خواستیم ادای وظیفه کنیم مشکلات خود به خود کار رفت.

نوجوان رزمنده 1: البته کمی سخت بود اما نیست قرب علی الله و یک کم تلاش مضاعف درست شد.

علیرضا: پس یعنی منم می تونم.

که از صف جلو دوباره چهره پدرش رامی بیند که سر از سجده برداشته و رو به سوی او می چرخاند و لبخند می زند. پدر دیگر سرفه نمی کند علیرضا خود را با عجله به پدرس می رساند و در آغوشش جای می گیرد و با تمام توان اورا به سرعت می بوسد و می بوید و پس از چندین بار تکرار بوسیدن پدر یکبار از او فاصله می گیرد و با تعجب می پرسد:

علیرضا: پدرجان، خوب شدی؟ دیگه سرفه نمی کنی؟ دیگه نمازت رو خوابیده رو تخت نمی خونی؟

و با گفتن این حرفها اشک پهنای صورتش را می پوشاند و فریاد می زند.

                                                          علیرضا: خدایا شکر. خدایا شکر بابام خوب شد.

سکانس 10

شب- داخلی- اتاق خواب

علیرضا در خواب در حال فریاد زدن و گریه کردنا ست و کلماتی نامفهوم می گوید و اشک می ریزد. مادر به اتاق خواب می آید و با دیدن علیرضا در آن حال کمی حول می کند و به سوی او می رود و صدایش می زند

                                                          مادر: علیرضا، پسرم، علیرضا، بیدار شو مادر

علیرضا از خواب می پرد، و برای لحظاتی مبهوت مادر را نگاه می کند و اشکهایش را پاک می کند.

علیرضا: بابا رو دیدم، خوب، خوب بود. تو جبهه بود و من داشتم باهاش حرف می زدم.

وگریه امانش را می برد و نمی تواند ادامه دهد.

مادر: آروم باش پسرم. پاشو نزدیک اذانه وضو بگیر بعد نماز با م حرف می زنیم.


سکانس 11

سحرگاه- خارجی- حیاط خانه

علیرضا کنار حوض آب می نشیند، تصویر ماه در آب نقش بسته با حرکت دست درون آن و برداشتی مشتی آب تصویر ماه بهم می خورد و در میان موج آب چند تا می شود. او آب را به صورت خود می زند و با ذکر صلوات وضو می گیرد و به داخل خانه باز می گردد.

سکانس 12

سحرگاه خارجی کوچه تا مسجد

علیرضا لباس به تن کرده. مادر هم چادر نماز به سر می کند و با هم از خانه خارج می شوند و به مسجد می روند در این فاصله صدای اذان است که عبور آنها را از کوچه های شب زده و آرام محله همراهی می کند و پایان اذان آنها داخل مسجد شده اند.

سکانس 13

روز- داخلی- خانه

عکسی پدر در طاق خانه قرارداد و علیرضا و مادر در کنار سفره صبحانه و سماور قوری نشسته اند و کیف مدرسه علیرضا در کنارش است.

مادر: پسرم بعد از خوابی که دیشب دیدی، تصمیم گرفتم اجازه بدم که بری اما قول بدی مواظب خودت باشی. اگه می شد مرخصی بگیریم حتما منم می اومدم اما باید هم نظم مدرسه رو حفظ کنم و هم کلاس برم درس برم.

علیرضا که از شنیدن این جمله بسیار خوشحال شده پاسخ می دهد:

علیرضا: چشم مادرجان، خیلی ممنونم. به هر حال شما چیزهایی رو دیدید و ما حالا من باید برم یک چیزهای دیگه ای رو ببینم. خداحافظ.

و صبحانه اش را با عجله می خورد و لقمه در دهانش است که بلند می شود.

                                                          مادر: چی شد؟ چرا با این همه عجله؟

علیرضا: می خوام برم جز رو به محسن بدم. راستی مادر شناسنامه ام کجاست؟

از زیر قرآن لب طاق و کنار عکس پدر شناسنامه ای بیرون کشیده می شود.

سکانس 14

روز- داخلی- حیاط مدرسه

در حیاط مدرسه بچه ها مشغول رفت و آمد و بازی هستند و علیرضا و محسن گوشه ای نشسته و صحبت می کنند.

محسن: پس موضوع رضات تو حل شده؟  اما من بدلیل حال بابام که روز به روز بدتر می شه. نمی تونم بیام.

علیرضا: انشا الله شفا پیدا کند. آره موضوع رضایت نامه حله و فقط موضوع سن و سال رو هم براش فکر کردم.

محسن: خوب چی هست؟

علیرضا: بعد از مدرسه می فهمی. راستی او وسایل بدرد پدرت خورد؟

محسن: آره، الحمدالله  خیلی کمک حال پدرمه، منم بیشتر وقتم رو باید تو نانوایی بگذارم.

با صدای زنگ مدرسه بچه ها به سوی کلاسها هجوم می برند.

سکانس 15

روز-  داخلی- مغازه عکاسی

علیرضا و محسن وارد مغازه عکاسی که روی شیشه عنوان فتوکپی نیز نوشته می شوند و از شناسنامه علیرضا کپی گرفته می شود. علیرضا همانجا با لاک غلط گیر شروع به پاک کردن بخشی از شناسنامه و نوشتن روی آن کرده و کپی مجدد میگیرند و به چهره هم نگاه کرده و لبخند رضایت می زنند.

سکانس 16

شب- داخلی- بسیج

علیرضا و محسن داخل بسیج می شوند. علیرضا به عکس شهدا نگاه می کند و به عکس آن دو نوجوان که می رسد برای لحظاتی به فکر فرو می رود که با صدای رئیس بسیج که عکس  تازه قاب شده از پدر علیرضا را در دست داره او را به خود  می آورد.

                                                          محمدی: به به ، برادران مکبر، مشرف.

محسن: ما رفتیم و کلی فکر کردیم دیدیم بدلیل شرایط بنده خدمت نباشم و البته آقا علیرضا مدال کشوری رو آورده اند.

محمدی: بسیار عالی، در خدمتیم.

علیرضا کمی مضطرب است اما ÷س از لحظات پا پیش می گذارد و رضایت نامه را به همراه کپی شناسنامه روزی میز کسی که پشت نام می کند می گذارد. او پس از دیدن مدارک روی شناسنامه دقت بیشتری میکند و با علات سر آقای محمدی را به پیش می خواند و با هم آهسته صحبت می کنند و بعد کپی را بسوی علیرضا می گیرد و

محمدی: اخوی، این کارها دیگه قدیمی شده. شما چه اصراری داریدکه بیایید مناطق عملیاتی.

علیرضا: من باید بیام. اونجا جایی هست که پدرم رو و پدر این آقامحسن رو به خدا نزدیک کرد. خواهش می کنم قبول کنید.

محمدی: نه برارد، من معذورم.

در همین حین که امام جماعت مسجد با چند نفر از ریش سفیدها هم وراد بسیج شده اند متوجه صحبتهای آنها می شوند. محسن خود را به امام جماعت می رساند و در گوش او صحبتهایی می کند. علیرضا که از این موضوع سخت ناراحت است و اشک در چشمانش حلقه زده سعی می کند جلوی خود را بگیرد. به عکس شهدا نگاه می کند و از سوی دیگر آن چند نفر در حال ثبت نام هستند. امام جماعت که لحظات متفکرانه حرکات علیرضا را زیر نظر داشته به پیش می رود و خطاب به ریش بسیج می گوید:

امام جماعت: جناب آقای محمدی، برادر گرامی. من فکر می کنم این همه نمازگزار که برای بازدید به مناطق جنگی تشریف می آورند نیاز به یک مکبر دارند.

علیرضا که متوجه صحبتهای امام جماعت شده سرش را به سوی آنها می چرخاند. محسن لبخند ریزی می زندو رئیس بسیج با علامت سر به مسئول ثبت نام می فهماند که علیرضا را ثبت نام کنند. علیرضا و محسن دست در گردن یکدیگر با شادی از بسیج خارج می شوند و پس از لحظاتی دوباره باز می گردند.

محسن وعلیرضا: خیلی ممنون حاج آقا، خیلی ممنون برادران. خدانگهدار.

و سرشان را از گوشه در پنهان کرده و می روند.

 

پایان

 //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

هو المصور

گــــــــــــــــر ه  بــــــــــــــــــــــــــر ا ی  ســـــــــجــــــا د ه

 

نویسنده: علیرضاحسینی موسوی

 

سكانس 1

روز- داخلي - خانه بي بي

   دست بي بي مريم گره اي را به آخرين رج قالي مي زند و دستـي آرام به بـافت آن مـي كشد و گلهـا، برگهـا و خـطوط رنـگي نـقش قالـي را نوازشگرانه با حركت پيش و پس دست لمس مي كند.دستش را به سمت قيچي بزرگ و مخصوص مي برد و آنرا برداشته و از يك سمت بالاي تارهاي قالي شروع به بريدن آن می كند و هرچه جلوتر مي رود فاصله بين قالـي و پشـت آن بيـشتر ديـده مي شود. تـا جـايي  كه دو عـكس بـا روبان مشكي يكي همسر بي بي مريم و ديگری جواني بسيجي كه شهيد شده ديده ميشود. يك دست زير قالي قرار دارد تا با قطع آخرين تارهاي قالي روي دست او قرار بگيرد.

سكانس2

روز- خارجي - كوچه

   قاليچه را لوله كرده و با پارچه اي بسته زير بغل زده و از درب خانه خارج ميشود.سر به بالا مي كند و ذكـري مـي گـويد و سـپس سمـت راست و چپ و به اطراف فوت مي كند و به راه مي افتد.قاليچه كمي براي او سنگين است و هر از گاهي در گوشه اي از كوچه هاي روستا مي ايستد و خستگي مي گيرد.

سكانس 3

روز- خارجي- كوچه

   او به فراز بالكن مقابلش مي نگرد.يكي از همسايگانش كه زني حدود شصست ساله است را ميبيند كه سفيدپوش است. و پشت سر او از پنجره پير سفيدپوش  ديگري را ميبيند كه به او لبخند ميزنند. بي بي نيز با لبخند به آنها پاسخ ميدهد كه با عبور نوجواني بي بي به خود مي آيد.

نوجوان : سلام بي بي خسته نباشي، بذار کمکت کنم.

بي بي : سلام عليكم پسر گلم. آروم آروم مي رم .تو برو تا

دير به مدرسه نرسي. پير شي پسر.

 بي بي دوباره نگاهي به بالكن ميكند و از آن دو خبري نيست.

 

سكانس4

روز- خارجي - كوچه

بي بي از كوچه اي عبور مي كند كه انتهاي پيچ كوچه چند جوان بسيجي با چفيه به سويي مي روند و براي بي بي دست تكان

مي دهند.در ميان آنها پسر بي بي هم هست.كه با عبور دو زن ميانسال آن جوانان محو مي شوند.

يكي از زنها: بي بي بالاخره تموم شد؟

زن دوم : انشاا.. خدا قبول كنه

بي بي : خدا رو شكر كه تونستم به نذرم عمل كنم.

خدا خواست كه اين قالي تموم بشه.

زن دوم: انشاا... ظهر به مسجد ميرسه تا سجاده آقا روش

پهن بشه.

زن اول : بذار كمك كنيم تا دم مسجد

بي بي : فعلا مسجد نمي رم. خودم مي برمش. ظهر مسجد

موقع نماز مي بينيمتون.

زن اول: انشا ا...

زن دوم : انشا.. خداحافظ بي بي.

سكانس5

روز- خارجي- كوچه

او در مسير چند نفر ديگر سفيد پوش كه از اهالي روستا بوده اند را مي بيند و لبخند رضايتي بر لبانشان است. تا به كمر تپه اي

 مي رسد كه قبرشان بر فراز آن است.

سكانس 6

روز- خارجي – قبرستان

   بي بي با زحمت وارد قبرستان مي شود و سراغ قبر همسر مرحوم و پسر شهيدش مي رود كه در مجاورت هم هستند.قالي را روي سنگ پهن مي كند و با قبرها واگويه مي كند.

بي بي: بابا رضا اگرچه نيستي اما سايه ات رو روسرم

مـي بيـنم. اون شـب كه آمـدي به خـوابم و گفتـي قاليچه اي ببافم تا روي اون نماز جماعت بخونيم

مثل اون روزي كه رفته بوديـم زيـارت آقـا و تـو جـلو ايسـتادي و مــن و رضـا پـشت سـرت روي سنگاي مرمرسفيد نمازجماعت خونديم گفتي ببافم و وقف مسجد كنم.مي بيني كه به وعـده وفا كردم اما حيـف نيستـي كه بـراي يك بـار هم شـده روش نمازجماعت بخونيم. رضا پـسرم كـمتر بـه خوابـم مياي.دلم برات تنگ شده.پسرم لبخندات هسـت اما حرف نمي زني كه مادر جان دلم جلا بگيره. پاشم برم پسرم تا انشاا... قبل نماز برسم.

بي بي به سراغ چند قبر مي رود و فاتحه اي مي خواند و به سويي قبر همسرش مي آيد و قالي را لوله مي كند و از قبرستان خارج مي شود.

سكانس 7

روز- خارجي– مقابل مسجد

مردم يك به يك  به سمت مسجد مي آيند. بي بي كه خستگي از سنگيني قاليچه عرق بر پيشاني اش نشانده به درب مسجد مي رسد.

كدخدا : سلام عليكم بي بي .چرا خودت رو خسته  كردي.

مي گفتي مي آمدم و مي آوردم.

بي بي : بايد خودم مي آوردم.يه سر هم رفتم قبرستون.

كدخدا قاليچه را مي گيرد و بند را از دور آن باز كرده و قالي را ايستاده به قد مي گيرد.چند نفر ديگر از اهالي هم جمع شده اند و با ذكر ماشاا... و صلوات و تبريك و احسنت نسبت به كار بي بي ابراز احساسات مي كنند.

كدخدا : خدا خودش اجرت بده.قالي هاي مسجد فرسوده

شدن. شأن خانه ي خدا چيز ديگه است. خدا خيرت بده كه سنت وقف روبا هنرت نسبت به خانه ي خدا به حد كمال رسوندي.

زن 1: كجا پهنش مي كنيد؟

كدخدا : نظر بي بي هرچي باشه همون كاررو مي كنيم.

بي بي : من توانم كم بود و قاليچه بافتم. اگر زير سجاده

امام جماعت بندازيم جاي مناسبيه.البته هرچي نظر شما باشه موافقم.مهم اينه كه توفيق داشتم چند گره رنگي رو وقف مسجد روستا كنم.همه از حيا و زيركي در پاسخ بي بي به وجد چند برابر رسيده اند و با ذكر صلوات داخل مسجد مي شوند.

 

 

سكانس8

 روز- داخلي . مسجد

   قاليچه در مقابل محراب پهن مي شود و روحاني مسجد سجاده خود را روي آن پهن مي كند و همه با ذكر صلوات در صفوف منظم آماده مي شوند و صداي تكبير مكبر همه را به صف مي كند.

سكانس 9

روز- داخلي . مسجد

   درقسمت زنانه پس از نماز چندين نفر بي بي را دوره مي كنند وتصميم مي گيرند تا براي يك قالي داري را برپا كنند و هريك

به اندازه ي وقت و وسعش در بافت آن مشاركت كنند.

زن روستايي : بي بي خدا خيرت بده قالي خيلي خوبي بافتي.خدا

قبول كنه.

زن1: بي بي بيا يك قالي بزرگ رودارش رو راه بيندازيم

و همه در بافـت اون كمك كنند و هركـي توان بافـت نداره خامه بياره وكمك كنيم تا فرشهاي مسجد نوشه. در شأن خانه ي خدا نيست.

بي بي : كدوماتون بلدين قالي ببافين؟

فقط دو نفر از بين بيست سي نفر دست بلند مي كنند.

بي بي : من كاراي اوليه رو شروع مي كنم. شما هم هروقت

وقت داشتين مي تونين بياين هم قالي بافي ياد بگيرين و هم در بافت قالي مسجد كمك كنين.

در ميان زنان و دختران نوجوان همهمه اي آغاز مي شود.  بي بي به نماز شكر مي ايستد.

سكانس 10

روز – داخلي - خانه بي بي

   دو نفر مرد دارهاي قالي را با تارهاي بيشتر راه اندازي مي كنند.يك سبد خامه قالي كنار دست بي بي است و كار خود را آغاز

 مي كند.صداي درب مي آيد و يااله گويان دو زن  با يك سبد حصيري در دست وارد مي شوند.

زن 1: سلام...(مكث) بي بي خامه آورديم. نمي دونم رنگاش

مناسبه يا نه؟

زن 2: سلام بي بي جان.بهتره كمتر به خودت فشاربياري.

ما آمديم كه كمك كنيم.

بي بي: سلام عليكم. خدا خيرتون بده. من كه از مال دنيا

چيزچنداني ندارم اما مي خوام اين دار و وقف قالي بافي براي مسجد كنم وانشا ا... روزي برسه كه براي مساجد ده هاي ديگه هم قالي وقف كنيم.

زن1: انشاا... خدا كمك مي كنه.

بي بي : براي دختر روستايي خوب نيست كه قالي بافي ندونه.

در كنار بافت دختراتون رو هم بياريد تا هنر ياد بگيرند.

اصلا اين خانه و اين دار قالي كه يادگار پدر خدا بيامرزمه

رو وقف ياد دادن و قالي بافي مساجد كردم.

زن2 : خدا قبول كنه بي بي.

زن 1 : اين از اون كارايي است كه هم خدا رو خوش مياد و

هم بنده ي خدا رو.

زن 2: من يك كم بلدم.بذار ببافم شما خستگي بگير.

بي بي : خير ببيني.بيا بشين تا برم چاي بيارم.

زن1: شما بي بي بشين تا كار درست انجام بشه من چاي ميارم.

آنها قالي بافي را ادامه مي دهند و صدايي مي آيد وچند زن و دختر نوجوان با دستان پر و جند كلاف خامه به خانه مي آيند. حركت رو به جلو و بافت سريغ قالي لز صبح تا شب . گاهي شب تا صبح.

سكانس11

روز - داخلي- خانه بي بي

   زنها و دختران روستايي جمع اند و آخرين رج قالي يك به يك گره مي خورد.

زن اول دست به قيچي مي برد تا قالي را از دار جدا كند.حركت قيچي به جلو و بريده شدن نخهاي تار قالي كه در پشت آن با جدا شدن نخها عكس همسر بي بي، پسر شهيدش و عكس بي بي را با روبان مشكي روي طاقچه ديده ميشود.

همزمان با برش تارها صداي صلوات فرستادن و در پايان براي شادي روح بي بي مريم فاتحه خوانده ميشود.

علیرضاحسینی موسوی

  مشهد زمستان89

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 1:40  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
کوههای کوتاه

برف را خورده اند

چادر نمازت آخرین امید است

/////////////////////////////////////

دلم گرفته

بیا که آوار مرا

از پیشانی شهر پاک کنید

دیریست که چشم انتظارم

//////////////////////////////////////

شعار که نوشتی

سیاهی خطوط به دیوار

مرا امید به عدالت داد

//////////////////////////////////////

خراب کن

که ساحت آینه

در میان شکسته ها

برابر است

///////////////////////////////////////

صبور باش

مشک خالی

بر دیوار هم

خشک است

//////////////////////////////////////

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 4:10  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
ورك شاپي ديگر با عنوان فيلمنامه نويسي از مجموعه ده دوره اي آموزش سينما طي اين هفته در سينماي جوان مشهد برگزار ميشود و هنرجويان دوره اول مدارك پايان دوره اول را نيز دريافت خواهند كرد و اميدوارم دوستان هنرجو از دوره دوم هم راضي باشند و من نيز بتوانم به وظيفه خود به بهترين شكل ممكن عمل كنم و نيز ورك شاپ سينمايي به اهتمام بسيج هنرمندان طي اين هفته برگزار خواهد شد و من در خدمت دوستان هنرجو به انتقال تجربياتم ميپردازم. اين دوره بصورت مستقل خواهد بود و مكان و زمان آن را دقيق نميدانم اما اميدوارم نتيجه خوبي داشته باشد. آمين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 0:29  توسط علیرضا حسینی موسوی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیایید تا با هم بیندیشیم
علیرضا حسینی موسوی فیلمساز مستقل

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
پیوندها
رضا سالار
نوید نیازی(چالش خرد)
قاسم رفیعا
شعر جوان خراسان
سید مرتضی علوی
مشهد تاتر(جواد اشگذری)
روز نامه نگار آماتور(مسعود حکم آبادی)
تکتم بهار دوست
سایت سینمایی(فیلمهای کوتاه)
سایت فیلم کوتاه
سایت سوره سینما
گرانیگاه(مصطفی انتظاری هروی)
سینمای نو
سایت پرشین استار
سینما توگراف(افشین رضایی)
زاویه دید(محمد تراب بیگی)
عکاس خانه(ابراهیم حصاری)
آگاه فیلم(مجید سیف العلمایی)
روزنامه بانی فیلم
چیزی شبیه روزنامه(حبیب قاآنی)
سایت خبری مشهد نیوز
سایت خبری سراج
سایت خبری پارسیک
سایت خبری عصر ایران
سایت خبری فردا
سایت خبری تابناک
سایت خبری آفتاب
سایت خبری ایرنا
سایت خبری ایسنا
سایت خبری فارس
سایت خبری مهر
محمد رضا عالی پیام
سایت شرکت پخش فیلم(فیلمیران)
سایت سینمایی (30نما ایران)
سایت انجمن سینمای مستند ایران
فستیوال
فستیوال
فستیوال
بهاره رهنما(ماه هفت شب)
خانه سینما
کانون کارگردانان (خانه سینما)
انجمن فیلم کوتاه(خانه سینما)
انجمن سینمای مستند(خانه سینما)
کرمانج فیلم
سایت سینما نگار
سایت کافه سینما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM